بی بی و بایی( بازی وبلاگی شب یلدا)
پدربزرگ انسانی شوخ و دوست داشتنی بود .آلبومش پر از عکس های سفر است . او همیشه با جوانتر ها بود و همه دوستش داشتند. مادرم که دختر دوم (وسط) خانواده است میگوید هر تابستان مسافرت می رفتند و گوشه کنار ایران را دیده اند. در خانه پدربزرگ از پدرسالاری خبری نبود و هرچه بود عشق و محبت. مادر می گوید به محض اینکه به تهران می رسیدیم ما را می برد نمایش خیمه شبازی ... و اما خاطره عکس بالا : اینجا رامسر است ۱۸ شهریور سال 41. و دو دختر جوانی که ژست گرفته اند برای عکس خاله بزرگم و دوستش هستند. آنها می خواستند عکس دونفره بگیرند و به مادر و خاله ام میگویند که نباید توی عکس باشند . بچه ها خیلی توی ذوقشان خورده و پدربزرگ هم دلش به رحم می آید و با یک نقشه شوم آنها را یواشکی به پشت زمینه می برد تا توی عکس باشند . لبخند رضایت را در چهره پدربزرگ می بینید؟ و البته بماند که دختر ها بعد از چاپ عکس چقدر کفری شده بودند. |